هزار و یک شب

ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﯿﻢ

 

ﺍﻣّﺎ

 

ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺍﺕ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻢ

 

ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 ساعت توسط شهرزاد |


می خواهم خودکشی کنم؛                                                                                                                                                                                                                                                             نه اینکه تیغی بردارم و رگم را بزنم.

میخواهم قید احساسم را بزنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 ساعت توسط شهرزاد |


ماجراهای دانشگاه من 3


امروز سمیناری حول محور "ازدواج مدرن یا سنتی کدام بهتر است" در دانشگاهمان  برگزار شد.
ابتدای جلسه با آیاتی چند از کلام اله مجید آغاز شد که به مدد پسران دانشجو مورد استهزا و خنده قرار گرفت.
سپس دختران و پسران برای ایراد سخن پشت تریبون قرار گرفتند و نظرات خود را بیان کردند. بهتر است بگویم همایش نبود بلکه جنگی میان دختران و پسران بود. هر وقت دختری از جامعه دختران دفاع می کرد بقیه دختران او را تشویق و حمایت می کردند و پسران برای آنها هو می کشیدند. البته عکس این قضیه هم اتفاق افتاد... قسمت آخر برنامه هم اختصاص به استادی برای پند آموزی به دانشجویان داشت که سالن همایش پذیرای نصف کمتر دانشجویان شد...
باری هدف از برگزاری چنین همایش هایی چیست؟آیا قانونی تصویب می شود یا سعی در رفع و رجوع کردن مشکلات از این قبیل هستند؟ یا فقط در پی متهم کردن یکدیگر!!!

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392 ساعت توسط شهرزاد |


یکم توجه

خیلی لذت بخشه وقتی 
از غریبه ای توی خیابان چیزی میپرسی و او با لبخند و حوصله جوابت رامیدهد ..
وقتی مهمونات دستور غذایی رو ازت میپرسن ,
وقتی هدیه ات را باز میکند و چشمهایش از خوشحالی برق میزند ,
وقتی دیر رسیده ای و میگوید خودش هم الان رسیده اس ,
وقتی کسی را میخندانی ,
وقت حرف زدن کلمه ای را گم میکنی و او زود حدسش میزند ,
فوت کردن قاصدک ,
وقتی تو رو میرسونه و تا دایخل خونه نشدی راه نمی افته ,
نسیم خنک تو تابستون ,
لحظه بیدار شدن از خوابی بد ,
پیچ آخر جاده و سوسوی چراغ های شهر ,
وقتی اخم کرده اما نمیتواند جلوی خنده اش را بگیرد ,
وقتی به جای خداحافظی میگوید , میبینمت ..
وقتی کسی یادش میماند که از چه چیزهایی خوشت میاید ...
هوای توی گل فروشی ...
کودکی در آغوش دیگری است اما دستانش را دراز میکند تا تو بغلش کنی ....
وقتی سر امتحان یهو جواب یک سوال یادت بیاد ...
آخر شب که همه خوابند .. آرامش و سکوت...

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1392 ساعت توسط شهرزاد |


...

29929709845092569330[1].jpg 

ای کاش خدا کاری کند....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392 ساعت توسط شهرزاد |


I wish i was your lover

6[1].jpg

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392 ساعت توسط شهرزاد |


سهم تو نیست!!!

گاهی سخت می شود

دوستش داری و نم داند...

دوستش داری و نمی خواهد...

دوستش داری و نمی آید...

دوستش داری و سهم تو از بودنش

فقط تصویری رویایی در سرزمین خیالت است 

  نغه سرا (11)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392 ساعت توسط شهرزاد |


امروز تولد سالار جوووووناست. حضرت علی اکبر(ع) تولدت مبارک

اما

می خوام بگم جوون امروز چقدر امید به فردا و آرزو هاش و آینده داره؟!!!!

چی داره که بخواد براش بجنگه!!! خودش ب خطر بندازه!!! 

دلشو به چی خوش کنه!!!

جوونی که باید شداب و زنده باشه چرا از هر دل مرده ایی دل مرده تره؟!؟!!!

چرا باید خودشو گول بزنه و به کم قانع باشه؟؟!!!

درونم چه تنهاست.....!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392 ساعت توسط شهرزاد |


هیچکس

واژه هایی که عاشقانه می شوند …

ترانه می شوند و یکی میخواند و چه دردآور است …

عاشقانه هایی که می نویسی جز او …

همه را به یاد عشقشان بیاندازد…

و تو …

همچنان بنویسی بدون این که عشق کسی باشیو یا حتی در یاد کسی …  
 


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 ساعت توسط شهرزاد |


My Lord

My Lord

.Please ignore my silence

I've got bear hands and a heart laden with sins

?Would you fill those and empty the latter

  

خدای من:

سکوتم را نبین؛

دستانی خالی و دلی پر از گناه دارم!

آن را پر کن و این را خالی.

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392 ساعت توسط شهرزاد |


سلام خدای خوبم...
خوبی؟ 
به خدا قدر یه دنیا دوست دارم...
خدا رو شکر که خدا رو دارم... 


+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392 ساعت توسط شهرزاد |


سال نو مبارک

گندم های هفت سین به گندم های آسیاب گفتند:

قصه ی ما اگر چه نان نداشت اما پایانی سبز داشت.

پایان سالت سبز باشه و سالی سبز تر در انتظارت.... 

سال نو مبارک

انشااله سالی پر از سلامتی و شادی و عاقبت

بخیری داشته باشید.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند 1391 ساعت توسط شهرزاد |


يادي از فروغ

اگر به خانه من آمدي

براي من اي مهربان چراغ بياور

و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم  (فروغ فرخ زاد)

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 ساعت توسط شهرزاد |


شانه ات کو؟

دنیایم باز به هم ریخته…


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ساعت توسط شهرزاد |


امتحانای ما چرا تموم نمی شه؟!؟!؟!

و آنها میگویند ما را به ترم قبل بازگردانید تا درس بخوانیم ! "

" آیا به آنها به اندازه کافی فرجه داده نشده بود؟ "

" و آنها به مشروطی عظیم دچار خواهند شد. "

" سوره امتحان , آیه 9.75 "

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1391 ساعت توسط شهرزاد |


نقاب من

نه نمیدانی


هیچکس نمیداند … !

پشت این چهره ی آرام در دلم چه میگذرد …!

نمیدانی …!

کسی نمیداند …..!

این آرامش ظاهر و این دل ناآرام …!

چقدر خسته ام میکند


خود را در آغوش بگیر و بخواب !

هیچ کس آشفتگی ات را شانه نخواهد زد !

این جمع ، پر ازتنهاییست
 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391 ساعت توسط شهرزاد |


ای خدا شکرت، ولی این زندگی



یـه وقــتـایــے

هــسـت ڪـــﮧ


بـایـــد لــم بـدے یـــﮧ گــوشـــﮧ ...

و جـــریــاטּ زنـدگـیـت رو فــقـط و فقط مــرور ڪــنــے .

بــعـدشــم بـگـے :

" بــــﮧ ســلامــتـے خـــودم ڪـــﮧ ایـنـقدر تــحـمـل داشـــتـم ! "


هه ...






+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1391 ساعت توسط شهرزاد |


من به اندازه یک ابر دلم می گیرد.. 


وقتی از پنجره بر پوچی افکار جهان می نگرم....


پست پایین بخونید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 ساعت توسط شهرزاد |


ماجراهای دانشگاه من 2

سلام دوستان خوبید؟ خوشید یه مدت نبودم. درسام زیاده بخدا حس و حال پست تو وبم نداشتم.

یه اتفاق خعلی بد افتاد....

ما قرار بود دانشگاه سمینار داشته باشیم. منم شدم رهبر و می خواستم با دوستام یه سرود اجرا کنیم.

استادای راهنما خیلی استقبال کردن اما حراست (ببخشید) کاملا قهوه ای مون کرد...

وقتی رفتیم دنبال مجوزش بمون مجوز ندادن گفتن نمی شه سرود بخونید چون شما دخترید و صداتون نامحرما می شنون.... احتمال تحریک جنس مخالف وجود داره. و گفتن اون خانم هایی هم که تو صدا و سیما می آن و شعر می خونن کر و لال هستن!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و... از این چرت و پرتا....

خـــــــــــــــــــــــــــــــــیلی دلم گرفت کلی براش زحمت کشیده بودیم. دوستام چقدر ذوق داشتن...

واقعا که هیچی نمی تونم بگم!!!! اینم از دانشگاه مملکت... یعنی یه سری آدم هایی که مغزشون چقدر محدوده!!! اسلام اینه!!! همه چیز اشتباه گرفتن... الان تمام مشکلات کشور حل شده و فقط مشکل شعر خوندن دخترا جلو آقایون نامحرمه!!!

ای داد بیداد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 ساعت توسط شهرزاد |


سهراب سپهری

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

Photograph of bubbles

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 ساعت توسط شهرزاد |


یه چیز جالب

تا حالا به این فکر کردید که چرا روی کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردن شمع میگن آرزو کن؟

به نظرتون این کار بی دلیل انجام میشه؟

راز شمع چیه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1391 ساعت توسط شهرزاد |


تقدیم به دختر خانم ها

آنه ! تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشمهایت
در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت
از تنهایی معصومانه دستهایت
آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت
حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟
آنه !
اکنون آمده ام تا دستهایت را
به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری
در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی
و اینک آنه شکفتن و سبز شدن در انتظار توست… در انتظار تو


دکلمه با کلام فارسی آهنگ کارتون آن شرلی با موهای قرمز

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 ساعت توسط شهرزاد |


خدایا

خدايا...

گاهي تو را بزرگ مي بينم...

گاهي كوچك...

اين تو نيستي كه بزرگ مي شوی و كوچك

اين منم كه گاهي نزديك مي شوم گاه دور...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت توسط شهرزاد |


راهـی ندارد جز " سقــــوط "


برگ پاییزی...

وقتـــــــــی میداند درخـــت

عشـــــــق برگ تازه ای را در دل دارد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت توسط شهرزاد |


دانشگاهه می ریم!!!

سلام دوستان خوبید؟

دلم خیلی گرفته بود.

این همه می گفتن بیا دانشگاه یه دنیای متفاوت می بینی!!! یه جای کاملا فرهنگی!!! و....

تنها چیزی که دیدم یه محیط کاملا غیر فرهنگی بود... ببخشید اما یه مشت پسر که فقط به خاطر اینکه بیان دخترا رو دید بزنن میان دانشگاه و یه مشت دختر که فقط می خوان خودشون برای پسرا بزک کنن می یان دانشگاه...

ای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا...

پس کو اون محیط بحث و تبادل...؟

کو اون فکر های خلاق...؟

کو اون قلم های تیز رو ....؟

همش کشگه

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت توسط شهرزاد |


یه شاهکار

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

فاضل ناظری

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ساعت توسط شهرزاد |


سخت است یک رنگ ماندن

در دنیایی که مردمش برای پر رنگ شدن حاضرند

هزار رنگ باشند...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ساعت توسط شهرزاد |


سهلامممممممممم

سلام دوستای گلم

سال نوتون مبارک

ببخشد که این قدر دیر اومدم! یک ماه نبودم. دیگه مشغول خونه تکونی و عیددیدنی و ... بودم. درسام زیاد شده بود و اینترنتمم تموم شده بود. خلاصه کلام دلم برای همتون تنگیده...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ساعت توسط شهرزاد |


یکی در خواب از خدا پرسید:

اکر در سرنوشت ما همه چیز را از قبل نوشتی آرزو کردن چه سود دارد؟

ندا آمد...

شاید در سرنوشت نوشته باشم هر چه آرزو کرد...

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ساعت توسط شهرزاد |


همه نیمکتهای پارک دو نفره اند
بی خیال روی زمین میشینم...


+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعت توسط شهرزاد |